
من از سکوت گريزان بوده ام هميشه ... سالهاست که سکوت کرده ام .....
بر دلم بغضي سنگين حاکم است بغضي که خيال باريدن دارد ؛ باريدن بر تمام دلم تا پاک سازد
اين غبار سياهي و مرا رها سازد از چنگال اين مرداب ابرهاي دلتنگي دلم محتاج باريدن اند اين
روزهاي همه از مسئوليتي سنگين مي گويند جايگاهي که خود از آن هنوز بي خبرم؛ ازصداقتي
که شايد هنوز آن را باور نکرده ام اين روزها دلم به دنبال کويري مي گردد براي فرياد
خسته ام ... به خدا خسته ام از بس به دل ناليدم و به چشمانم التماس کردم گويي کويري وجودم را فرا گرفته ؛ کويري پر از آرزوي سيراب

